Monday, April 02, 2007

زرنگی ایرانی

زرنگی ایرانی
محمدرضا نیکفر
بی آنکه بخواهیم قاعده‌ای جهان‌روا وضع کنیم، می‌توانیم مدعی شویم هرگاه مردمی از خردورزی در پهنه‌ی عمومی منع شوند، یعنی نتوانند در مورد اموری که به عموم آنان مربوط می‌شود بیندیشند، نظر دهند و برای بهبود آنها دست به تأسیس و تغییر زنند، محتملا در حیطه‌ی خردوزری خصوصی نیز چندان دستاوردی نخواهند داشت.
تفکیک میان خردورزی خصوصی و عمومی به کانت برمی‌گردد. پیشتر منظور وی را از این تفکیک با این مثال روشن کردیم: اگر یک اقتصاددان از علم خویش بهره گیرد برای آنکه در بازی بورس برنده شود یا در مقام یک مدیر از سرِ جاه‌طلبی وظایف محوله را به خوبی انجام دهد و با زیرکی کار خویش را پیش برد، از عقل خویش استفاده‌ی خصوصی کرده است، اما اگر مثلا مقاله‌ای بنویسد و به مردم در مورد وضعیت کلی اقتصاد کشور یا گوشه‌ای از آن توضیح دهد، و فراتر از آن اگر بر آن شود با طرح انتقاد خود به وضعیت موجود حرکتی را برانگیزد، مثلا حزبی تأسیس کند، تا بلکه با جنبشی مردمی سیاست اقتصادی بهبود یابد، خرد خویش را در پهنه‌ی عمومی به کار بسته است.
با نظر به جامعه‌ی ایران به سادگی می‌توان پی برد چرا و چگونه محدودیت در خردورزی عمومی به سستی در خردوزری خصوصی می‌انجامد. به یکی از عاملها اشاره می‌کنیم: تعلیم و تربیت در ایران، چه در پهنه‌ی خانواده، چه در مدرسه چه در پهنه‌ی عمومی اجتماعی تابع وضعیت سیاسی است. اختناق سیاسی و فرهنگی باعث اختناق پداگوژیک می‌شود. فرد، مستقل، متکی به نفس، سربلند، جسور، دارای فهم و زبان و منطقی روشن و برخوردار از فانتزی و ویزیون نمی‌شود. او حرفش را مستقیم نمی‌زند، نظری را که دارد پی نمی‌گیرد، خودش را و دیگران را جدی نمی‌گیرد، دشنام می‌دهد، اما انتقاد نمی‌کند، می‌آموزد که چیزی را تصرف کند، اما نمی‌آموزد که مسئول چیزی باشد، به او این حس القا نمی‌شود که برای جهان مهم است که او کیست و چه می‌اندیشد. او فقط برای خودش انتخاب می‌کند، نه برای یک جامعه، نه برای یک جهان. او آب زیر کاه می‌شود. از داستان زمانه این را درمی‌یابد که زبان سرخ چگونه سر سبز را بر باد می‌دهد. او دورو می‌شود. او وقتی موفق می‌شود که در مفهوم ایرانی کلمه "زرنگ" باشد. در هیچ کلمه‌ای چون "زرنگی" رذایل ملی ما متبلور نشده است.
متناقض‌نمایی زرنگی ایرا نی؛ زرنگی تلاش برای بقاست، تلاش برای روی آب ماندن است، تلاش برای بالاکشیدن خود است. زرنگی ایرانی پدیده‌ای متناقض‌نماست، زیرا تلاش برای پیشبرد کاری یا رسیدن به هدفی با کمترین تلاش است. زرنگ ایرانی بی‌عُرضه و ساده‌لوح می‌نامد کسی را که درستکار باشد، در صف نوبت مانَد، رعایت دیگران را کنَد، زحمت کشد و بر خود چیزی را روا نداند که بر دیگران می‌داند و برعکس برخود چیزی را منع نکند، که بر دیگران می‌کند.
فرصت‌طلبی اختناق و نکبت استبداد مشوق دورویی و زرنگ‌بازی است، بقای استبداد هم به نوبه‌ی خود تا حد بسیاری به فرصت‌طلبیِ زرنگهای ایرانی برمی‌گردد. با زرنگی همه چیز قابل تحمل می‌شود. می‌شود گلیم خود را از آب کشید، موفق و راضی بود، آنجایی که لازم باشد با زرنگی از وضع موجود اعلام حمایت کرد و در جایی دیگر خود را مخالف نشان داد.
زرنگی نظام و شکاف در نظام زرنگی:
رژیم هم زرنگی‌های خود را دارد. همه با زرنگی سر یکدیگر کلاه می‌گذارند و این وضعیت تا جایی ادامه پیدا می‌کند که جا برای همه‌ی زرنگها نماند. امکان زرنگ‌بازی تمام می‌شود. زرنگیِ نظام به پایان خود می‌رسد و نظامِ زرنگی شکاف برمی‌دارد.
زرنگی به‌عنوان فضیلت نمی‌توان در یک نفس هم از فضایل ملت گفت هم از رذایل آن. از این یکی که بگوییم از آن دیگری غافل می‌شویم. زرنگی ایرانی بر این قاعده یک استنثنا می‌گذارد، زیرا این صفت هم فشرده‌ی رذایل است هم فشرده‌ی فضایل.
«من این مُرَقّعِ پشمینه بهر آن دارم که زیرِ خرقه کشم مِی، کسی گمان نبرد»
مِی کشیدن در زیر مرقع پشمینه زرنگی‌ای است سخت ستودنی. آفرین بر این "حافظِ" زرنگ ما باد!
این وجه دیگر از متناقض‌نمایی زرنگی ایرانی، یعنی این که هم فضیلت است هم رذیلت، شاید در روزگاری برآیندی مثبت داشته است. اما در روزگار ما که فضیلت در روشن‌بینی و صراحت و شجاعت مدنی است، به تباهی بیشتر می‌انجامد.
در جامعه‌ی زرنگها استعدادها خشک می‌شوند، زیرا هیچ نبوغی به مرتبه‌ی زرنگی نمی‌رسد. آنان که تلاش می‌کنند، سرانجام درمی‌یابند، موفقیت نه با زحمت بلکه با زرنگی به دست می‌آید. با زرنگی البته نمی‌توان هنرمند شد، دانشمند شد، فعال جامعه‌ی مدنی شد. با زرنگی نمی‌توان کتاب خوب نوشت. دانش و اخلاق و مدنیت با زرنگی به دست نمی‌آید. اگر همه زرنگ باشند و نظام هم با زرنگی کار خود را پیش برد، در بهترین حالت فقط مدرنیزاسیون مصرفی پیش خواهد رفت. آنگاه جمهوری اسلامی نماد زرنگی ایرانی برای ترکیب ایمان و تکنیک خواهد شد.پرسش کانونی در ایران این است: از این باتلاق با کدام زرنگی می‌توان خود را بیرون کشید؟

Wednesday, March 28, 2007

آسیب شناسی فرهنگی (2

آسیب شناسی فرهنگی 2
چرا عقلانی رفتار نمی کنیم؟

چرا ما لرها آدم منطقی ودقیق و قانونی را با صفاتی مثل یکدنده وبی چشم ورو! بی ملاحظه و...توصیف می کنیم؟
چرا اگر کسی در خرج خویش حساب دینار و ریال را داشته باشداو را آدمی خسیس و ذلیل تصور می کنیم؟
چرا همیشه در پس ذهنمان صرفه جویی ؛برنامه ریزی،حسابگری و زیرکی ارزشهای مثبتی نبوده است؟
چرا در ذهنمان آدمی را که حساب دو دوتا چهارتا خویش را دارد ولو اینکه به حقوق ما نیز تعرض نکرده باشد محکوم می کنیم؟!
اگر همه دلایلی که در مورد عقلانی نبودن کنش ها و رفتارهای افراد در جوامع سنتی صادق است در مورد ما لرستانیها صادق باشد به نظر می آید ما بحکم اینکه خرده فرهنگ خاصی از این سرزمین هستیم دلایل خاصتری نیز برای این عقلانی نبودن رفتار هایمان وجود داشته باشد.

عقلانیت چه به عنوان یک روش(شیوه حل مسایل) و چه به عنوان یک ارزش در بین ما رایج نبوده است. جامعه قبیله گرا و جمع گرای ما همیشه ارزشهای جمعی را فراتر از عقلانیت نهاده است.در این جامعه به حکم اینکه فرد وجود نداشته است؛ همیشه واحد جامعه ؛خانواده، ایل و یا طایفه بوده(اولین سئوالی که یک لر بعد از آشنایی از دیگری می پرسد از کدام طایفه هستی؟) بنابراین فرد صاحب اختیاری وجود نداشته که بتواند بر اساس عقلانیت خویش بیاندیشد و فرد همیشه محکوم به پذیرش ذیل تصمیمات ریئس ایل یا طایفه بوده و لذا در چنین جامعه پدرسالار فقط ریش سفید و بزرگ ایل است که در چنبره ارزشهای و سنتهای جمع تا حدودی اختیار اندیشیدن داردو در این جامعه فقط یک نفر است که می اندیشد و در سلسله مراتب بالاتر نیز تا سطح حکومت نیزفقط یکنفراست که می اندیشد و بقیه مامور اجرا هستند.

چنین است که در چنین جامعه ای فردی وجود ندارد که منافع خویش را بشناسد و با بکار انداختن خردخویش راه خود را انتخاب کند . و نیاندیشیدن و عقلانیت به یک پدیده رایج تبدیل می شود.
اولین گام در ترویج فرهنگ عقلانیت ؛ بها دادن به فردیت و تشخص فرد است. بپذیریم که هر فرد حق انتخاب مسیر سرنوشت خویش را دارد هر چند چنین راهی مغایر با ارزشهای جمعی باشد.
اگر حق انتخاب را برای هر فرد بپذیریم. یعنی به او مسئولیت انتخاب راه خویش را داده ایم و او ناچار است برای رسیدن به منافع خویش عقلانیت را بکار گیرد.

Saturday, July 08, 2006

چقدر انتقاد پذير هستيم؟

اين سؤال چه وقت به ذهن شما خطور مي كند؟
وقتي در زير تازيانه هاي(نوازش) انتقادهاي ديگران قرار مي گيري. خواه انتقاد صادقانه باشد يا مقرضانه ، و خواه در موضع قدرت برابر باشي و چه نابرابر، سريعا واكنش روانشناختي نشان مي دهي . به دنبال جواب براي كوبيدن طرف مقابل و نيز نشان دادن خويش آسمان را به ريسمان مي بافي و حداقل اگر نتواني خويش را مبرا كني، ديگران را هم گناهكار جلوه مي دهي تا به او بگويي اگر...
براستي چرا ما چنين هستيم؟ چرا در مقابل انتقادهاي ديگران دمي تامل نمي كنيم تا ببينيم شايد حق با ديگران باشد. چرا اگر حتي احساس مي كنيم حق با ماست حداقل دمي آرام شويم و بيانديشيم
به اين باورم كه انتقاد از خويش به تمرين نياز دارد و بالا بردن ظرفيت نقد و نقادي به تجربه نياز دارد و پيش شرط هايي نياز دارد . بايد بپذيريم كه
حق و حقيقت مطلق نيستيم كه انتقاد از ما بمعناي زايل كردن حقيقت است
عقيده و اعمالمان را با هديت مان گره نزنيم تا رد كردن عقايد و اعمالمان ، اين احساس را در ما بوجود بياورد كه داريم هديت مان را از دست مي دهيم، هديت را بايد جريان سيالي از حقيقت جويي و خردمندي قرار داد. تا جريان نقادي اين درخت را سيراب كند
به عقل جمعي ديگران محتاجيم . توهم خودپسندي، عقل را زايل مي كند و آدمي را به شنيدن و ديدن ديگران ، كر و كور مي نمايد. اگر مي پذيريم كه به عقل جمعي ديگران محتاجيم كه پس عقل ها در مرز سعي و خطا در برخورد با ديگران راه خويش را تصحيح خواهد كرد
پس بيايد از امروز هم خويش را در معرض انتقاد ديگران قرار دهيم و از انتقاد ديگران زود نرنجيم
اولين گام اين است كه با انتقاد تند ديگران عكس العمل تند نشان ندهيم. گوش دهيم! تامل كنيم و لبخند بزنيم

Thursday, June 22, 2006

براي شريعتي


ای نسل اسیر وطنم
تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم

Wednesday, June 07, 2006

شجاعت اخلاقي در ما؟

به راستى در مقابل اين دليرى و پردلى و نترسى و حمله به دشمن كه اكثر آنها لااقل در عرف رايج جامعه ما بار عضلانى و جسمى ‏دارد، ما شجاعت را در محدوده اخلاق، رفتار، منش و كردار تا چه اندازه وارد كرده‏ايم؟ و تا چه مقدار در اين گونه مقوله‏ها اصولاً شجاعت‏ را ضرورى دانسته‏ايم؟
برداشت ساده‏ام از «شجاعت اخلاقى» اينست كه شجاع مورد نظر ما بتواند با رشادت قد علم كند و كلمه «نه» را به هر چيز و يا هر كس‏ ، به هر وقتى كه تشخيص داد ابراز كند. هر چند اگر در اين تشخيص اشتباه كرده مهم نيست، آن بعداً قابل تعديل است. چه كسى ‏است از اطرافيان ما،يا خود ما، كه دعوت دوست و آشنائى را با شجاعت رد كند و به صراحت بگويد حوصله اين ميهماني را ندارم و يا برنامه بهترى دارم و اصلاً از همه صريح‏تر خوشم نمى‏آيد... چه كسى است؟
ولى جوابهاى متداول اينگونه است، حيف كه زودترنگفتيد!... خوب ديگه ما واقعاً بدشانسى آورديم... به جان شما گرفتارم... مى‏بينيد! اين گفتن «نه»! اين كلمه دو حرفى به ظاهر كوچك‏چندان هم كار ساده‏اى نيست جسارت مى‏خواهد. خودش وسعتى دارد به پهناى يك شهر، يك كشور، يك جامعه، سرنوشت‏ها را مى‏تواند رقم بزند
بله همين «نه» دو حرفى را عرض مى‏كنم. من شجاعت اخلاقى را در اين مى‏بينم كه روبروى كسى كه دوستش ندارى،روبروى رقيب، روبروى رئيس شركت، رئيس اداره بايستى و بگوئى كه فلان كار شما به نظر من جور در نمى‏آيد و به همين دليل از توخوشم نمى‏آيد اگر منبعد اين كار را نكنى و يا اين چنين نباشى با تو مشكلى ندارم ولى همزمان هم باور كنى كه اين موجودى كه روبروى ‏توست خصائل نيكوئى ديگر هم دارد كه چون تو نتوانسته‏اى مستقيماً از او انتقادى بكنى آن خصلت‏هاى زيبا هم به چشمت نيامده ‏كارهاى مثبت و خوبش را هم نتوانسته‏اى ببينى و همين است كه خشك و تَرَش را با هم مى‏سوزانى بدون اينكه متوجه باشى نهايتاً دودش به چشم خودت هم خواهد رفت... بدنامى‏اش به پاى تو نوشته خواهد شد...
اين‏ها درست نمى‏شود مگر آنكه به كودك و كودكانمان آموزش دهيم بى‏باكى و دليرى با وجود چراغ قرمز سر چهار راه، از لابلاى‏ ماشين‏ها عرض خيابان را طى كردن نيست. ارزش‏ها را وارونه به كودكانمان آموزش ندهيم. مفاهيم خصلت‏ها را معكوس جلوه ندهيم. ...زيرا با همين تعاريف رايج است كه امروز پسر بچه پرتحركى را كه توانست خارج از نوبت از نانوائى نان بخرد زرنگ مى‏ناميم ولى غافليم‏ كه همين پسر وقتى بزرگتر شد توى صف پمپ بنزين و يا همين عوارضى كرج با وقاحت جلوى شما خواهد پيچيد بدون اينكه ‏كوچكترين احساس شرمى بكند
و همين زرنگ بعدها با لاستيك كهنه و سائيده شده شجاعانه!! پا را روى گاز خواهد گذاشت تا معيارى‏تازه از نترسى را ارائه دهد. و قهرمانى!! اش را تثبيت كند. اما همين قهرمان وقتى چشمش به يك مأمور راهنمائى ساده افتاد آنچنان تملق‏مى‏گويد و دست بوسى مى‏كند و احترام مى‏گذارد كه يك صدم از اين احترام را دليلى ندارد تا خرج مرد و يا زن سپيدموئى كند كه از هيبت‏ظاهرى چيزى برايشان نمانده تا حق شهروندى‏اشان را حفظ كند
كشورى كه به زعم دوست و دشمن اين همه نابسامانى دارد و تقريباً همگى ما مى‏دانيم كه درصد قريب به اتفاق اين‏نابسامانى‏ها از منشآت تصميم‏گيرى‏هاى غلط مديريت ناكارآى ديروز يا امروز سازمان مورد نظرماست. آيا تا بحال يكبار شده؟ بله فقط يكبار را مى‏گويم كه از خيل اين مديران كوچك و بزرگ و از ميان هزاران هزار تصميم كه طى دوره كارى خود مى‏گيرند و با آن ميلياردهاپول كشور را جابجا مى‏كنند و هزاران سرنوشت را شكل مى‏دهند و به هر نحو و به هر دليل صنايع و بازرگانى ما را به چنين روزى‏انداخته‏اند يكنفر پيدا شود شجاعانه و مردانه بگويد من اشتباه كرده‏ام!! پس اين همه اشتباه را كى مى‏كند؟ همه اشتباه‏ها مربوط به گذشته‏است، و همه اشتباهات ديگرى را حاضرند رديف كنند. امّا مال خودشان هرگز...؟
براى اينكه اين «شجاعت اخلاقى» را كه اين همه تكراركردم تمرين نكرده‏ايم. برايش اهميتى قائل نبوده‏ايم. كه اگر من و شما شجاعت اين را نداشتيم كه به گناهمان، به اشتباهمان، اعتراف كنيم ‏بايد براى پنهان كردن آن دروغى بسازيم و... مثل بازى دومينو دروغ پشت دروغ بايد ريسه كنيم و بالاخره هم يك‏روزى به اصطلاح «دَقْ»اش در مى‏آيد
اين است كه باز هم تكرار مى‏كنم «شجاعت اخلاقى» تمرين مى‏خواهد. از كودكى به آن بايد عادت كرد. بايد به بچه ياد داد كه اگرظرف مربا را ريخت و خودش به اشتباهش اعتراف كرد، و آن را به گردن برادر كوچكش نينداخت يا بخشوده مى‏شود و يا مجازاتش به‏حداقل مى‏رسد. و با اين گونه تمرين‏ها اين كودك وقتى بزرگتر شد، وقتى وارد اجتماع شد و اين گونه رشد نمود، آن وقت اين سيره زيباى ‏اخلاقى مى‏شود ملكه‏اش، مى‏شود خصلتى جدائى‏ناپذير از وجودش و اگر افراد يك جامعه‏اى به صورت فرد، فرد مسئوليت‏پذير شدند مطمئناً تمامى جامعه مسئوليت‏پذير خواهد شد و ديگر لازم نخواهد بود مسئوليت منتج از تصميم و يا بينش غلط خود را گردن اين وآن بيندازد و به خيال خود خيال خود را راحت كند

گزیدهای از کتاب
جامعه‏شناسى خودمانى ؛ حسن نراقى‏

Saturday, May 06, 2006

گنجي و نسل امروز


حرفهاي گنجي در مراسم روز جهاني مطبوعات با همان شجاعت هميشگي اش، باز خاكستر يك بحث قديمي را بهم زد. مضمون حرفهاي گنجي اين بود كه در ايران، روزنامه نگاري نمي تواند از سياست و مبارزه جدا باشد، نمي توان دعوي روزنامه نگاري حرفه اي داشت و به آگاهي بخشي انديشيد ولي سياسي نبود. سياست جزئي از زندگي روزمره ماست و هنوز به آن سطح نرسيده ايم كه سياست كار خويش را بكند و زندگي كار خويش! و سياست ، مسلط بر زندگي روزمره ماست!؟
از اين جهت مي گويم بحث قديمي را روشن كرد كه در ادوار تاريخي كشور ما، بعد از سركوبي بخش هاي اصلاحي و انقلابي، معمولاً جامعه به يك حالت سكون و ركود مي رود. براي فرار از هزينه هاي سنگين فردي و اجتماعي فعاليت سياسي به فعاليت هاي فكري و انديشه و هنري روي مي آورد و همان حرفهاي سياسي خويش را غالباً در زبان ايهام، هنر و يا فلسفه بيان مي كند و فضايي را آرام آرام باز مي كند تا بتواند مجدداً فعاليت سياسي را از سر بگيرد
ما نيز بعد از تجربه دوم خرداد 76 و با بسته شدن فضا در سال 79 ، كم كم اين فضا را چه در محيط هاي مطبوعاتي و محيط هاي دانشگاهي تجربه كرده ايم. چرا كه به خاطر بالا بودن هزينه فعاليت هاي سياسي يا به انزوا روي آورده اند يا به فعاليت هاي فكري سنگين و يا به هنر و فلسفه
اگر به روزنامه هاي اين دوره بعد از سال 79 نگاهي بيافكنيم متوجه مي شويم كه روزنامه هايي توانسته اند بمانند كه خط قرمزهاي سياسي را كاملاً رعايت نموده اند و وارد محدوده هاي خطر نشده اند. كلام انتقادي صريح و شفافي با حاكميت نداشته اند و به قولي به يك نوع روزنامه نگاري رسيده اند كه خود حرفه اي اش مي خوانند و ديگران آن را بي خطر
از اين رو بود كه گنجي اين نوع روزنامه نگاري را مورد انتقاد شديد قرار داد. سخن گنجي اين نبود كه شما هم راديكال شويد تا روزنامه تان را ببندند، بلكه نقد گنجي اين بود كه بپذيريد روزنامه نگاريتان حرفه اي نيست و عقب نشيني بيش از حد ،شما را از هويت وجوديتان خواهد انداخت
بنده در عين حال كه شجاعت و اعتقاد و ايمان گنجي را ندارم ولي با كليات حرف هاي گنجي موافقم كه عقب نشيني دائمي و ماندن به هر قيمت ، آدمي را از وجود مي اندازد، در بعضي از شرايط بايد نه گفت و تاوان نه گفتن خويش را هم پرداخت. آري گفتن دائمي در چنين جامعه اي، مستبدين و اقتدارگراها را جسورتر خواهد كرد و آنها در كامل كردن حلقه تسلط مشتاق تر خواهد نمود
بحث بالا مي تواند در سطح فردي يا در سطح گروهي يا ملي مطرح شود. وقتي در جامعه اي فشار خفقان سياسي امكان گفتمان آزاد سياسي را نمي دهد و يا هزينه فعاليت شفاف سياسي بالاست چه بايد كرد؟
گروهي چون گنجي معتقدند بايد شجاعانه ايستاد و انتقادات خويش را به نظام سياسي بيان كرد و هزينه اش را پرداخت و از بازي با كلمات پرهيز كرد و تا رسيدن به حق خويش از پاي ننشست
و گروهي ديگر معتقدند وقتي هزينه فعاليت سياسي بالاست بايد حفظ استراتژي به تفسير تاكتيك روي آورد، زبان را ايهام گونه كرد. خط قرمز را رعايت نمود و حائز براي اينكه در بودن بيشتر مي توانيم مفيد باشيم تا نبودن؛ اگر صد را نمي توانيم داشته باشيم ، 20 را كه داريم به 20 قانع باشيم
چه استدلال گروه اول را بپذيريم وچه گروه دوم ، ولي نمي توان يك نكته را فراموش كرد كه نسل امروز، با تغيير در تكنولوژي و سبك زندگي، ديگر چونان كه گنجي مي انديشد ، نمي انديشند و حاضر به فعاليت سياسي پرهزينه نيستند، مي خواهند زندگي كنند . حاضر نيستند زندگي خويش را به خاطر آرمان هايي فدا كنند كه نمي دانند آيا بدانها خواهند رسيد يا نه ؟ و اينگه اگر ديگران به اين آرمان ها برسند به او كه زندگي خويش را فدا كرده است چه خواهد رسيد ؟
همين بود كه گفتم با اينكه ايمان ، حقيقت جويي و شجاعت گنجي را ارج مي نهم ولي از گنجي مي خواهم كه جوانان امروز را بشناسد . چرا كه اينان با تعريف او اهل مبارزه نيستند. چه بر اساس تجربه هاي تاريخي دريافته باشند كه اين شيوه مبارزه جواب نمي دهد و چه جاذبه هاي زندگي امروزي ، چنان آنها را دلبسته زندگي كرده كه دل كندن اين جاذبه ها برايشان سخت است. بهر حال ،آنچنان كه گنجي مي گويد حاضر به پرداخت هزينه نيستند
باري حرفهاي گنجي را مي ستايم ولي افسوس000

Tuesday, May 02, 2006

ما و بحران هسته اي

چه خوب است آدم به بعضي از مسائل فكر نكند، فكر كردن در شرايطي كه هيچ كاري نمي تواني انجام بدهي بزرگترين فشار روحي وخوددردي مضاعف است
هميشه به خود مي گويم ،سالهاي بعد در مورد امروز چگونه قضاوت مي كنيم!؟
نوع رفتارمان در مقابل سياست از چند جهت قابل توجه است
فضا را چنان سرب آلود و سنگين كرده اند كه هيچ كس را صدايي بلند نمي شود و صداي هيچكس را در مخالفت آقايان كه « انرژي هسته اي حق مسلم ماست» بگوش نمي رسد و گروهي تندرو چنان خود را با قاطعيت نماينده ايراني مي دانند كه آدمي را توهم مي گيرد كه مگر انرژي هسته اي حق مسلم ما نيست؟
كسي را در اين ميانه ،توان آن نيست به اينان بگويد كه شايد انرژي هسته اي حق مسلم باشد اما در دست چه كسي و در چه زماني؟ وقتي ما در رفع ابتدايي ترين نيازهاي زيستي و معيشتي درمانده شده ايم و وقتي كه اصولي ترين حقوق مسلممان كه آزادي باشد را نداريم، چرا دستيابي به انرژي هسته اي حق مسلم ماست!؟
و در پايان اين نكته كه اگر اين گروه تندرو جمهوري اسلامي نماينده واقعي ملت بود. مي توانستيم بگويم كه دستيابي به سلاح اتمي در جهت استقلال و غرور ملي كشور خواهد بود
انرژي هسته اي كه اين روزها، تمام افكار و اخبار دنياي ايرانيان را پوشانده ، نه وسيله اي براي احقاق حقوق ايرانيان ونه طريقي براي سربلندي و افتخار ملي ايراني ، بلكه وسيله اي در خدمت هيأت حاكم براي بقاء خويش در جهاني كه در درون و بيرون مشروعيت ندارد و بدنبال ابزاري است كه اگر اين مشروعيت را كه نمي تواند از طريق دموكراتيك حاصل كند ، از طريق سلطه و زور در داخل و خارج كشور تامين كند
طاعت از دست نيايد،گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
گفتن اين حرفها، تكرار همه حرف هايي است كه روزانه همه نجواگونه با هم تكرار مي كنيم ولي بيان كردن آن براي حاكمان خودسر و مستبدي كه جز به خود و گفته هايشان به چيز ديگري نمي انديشند كاري دشوار است و رساندن اين حرفها و گفته ها كه شايد حرف دل ملت ايراني باشد. به مرحله سياستگذاري و تصميم گيري غير ممكن
نمي دانم! شايد در دايره قسمت چنين باشد. از سران تندرو اين مملكت هر چه را خواستن كردن و به همه چيز جز منافع ملي ايراني انديشيدن و از قشر انديشمند و تحصيلكرده نشستن در كنجي و با چند تن از همفكران ، مروري بر اخبار هسته اي و فحشي نثار اين و آن كردن و در آخر براي سبك شدن متني را در وبلاگ نوشتن كه شايد هيچ كس آن را نخواند
از اين جهت مانده ام كه ما بعنوان نسل امروز در قبال بحران هسته اي چه وظيفه اي داريم؟ و چه اقداماتي در جلوگيري از رفتن ايران به سوي يك جنگ تمام عيار و تحريم مي توان داشته باشيم؟